حرفهای نقطه چین دار
سلام ای غرابت تنهایی ...
اندکی بدی در نهاد تو اندکی بدی در نهاد من اندکی بدی در نهاد ما ... و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید آبریزی کوچک به هر سراچه ـ هر چند خلوتگاه عشقی باشد - شهر را از برای آنکه به گنداب در نشیند کفایت است ... شاملو خدایاااا...چقد هوا خوبه ! آدم دلش میخواد توو این هوا بمیره .... باران ! باران ! دوباره حرف دلم نم کشیده است این زن که شاهدی چقدَر غم کشیده است گلهای سرخ روسری اش را به ساز تو رقصانده تا برای تو پرچم کشیده است باران ! بیا دوباره دلم را ورق بزن ... دنیا چقــــــــــدر نقشه برایم کشیده است ! سیگار می کشم که فراموششان کنم سیگار هم مرا به جهنم کشیده است هی شور می زند دلم و اصفهان هنوز گوشه به گوشه چهره ی درهم کشیده است ! دامن زدی دوباره به دردم ٬ کجا ؟ نرو ... باران ! بمان ! که چایی مان دم کشیده است ... مریم آرام + « ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود / فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است ! » ه - الف - سایه + « دلم می خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می گریزم . از خودم که همیشه ی مایه ی آزار خودم بوده ام . از خودم که نمی دانم چه می کنم و چه می خواهم .... زندگی ام به گوری شباهت دارد. به گوری که پیکر مرا در خود می فشارد و امیدهای روشنم را می پوشاند. از همه چیز بدم می آید ...» نامه های فروغ روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور شعری که در نداشت آهوی چشمهای مرا در نظر نداشت وقتی کمین نشست و به چشمم گذر نداشت موجی که زیر روسری ام سر به سنگ زد آه از سواحل دل سنگش خبر نداشت گاهی سی و سه پل به نگاهش زدم ، ولی او که چهل ستون دلش لرزه برنداشت گفتم غمم بدر برود بعد ماه ها وقتی که مشتری شد و عقرب ، قمر نداشت گفتم به در بگویم و دیوار بشنود دیدم که دربه در شده شعری که در نداشت : نازل شدم که سوره به سوره بخوانی ام این آیه های یأس درونم اثر نداشت دارم به چشمهای تو ایمان می آورم این زن به فصل سرد تو ایمان مگر نداشت ؟! .. مریم آرام + گفتی نظر خطاست ، تو دل می بری رواست ؟ / خود کرده جرم و خلق گنهکار می کنی ! «سعدی» و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ... فروغ ... نمی دانم از کجایش شروع کنم ! اصلا نمی دانم شروع کنم یا نه ؟! ... این دردها پایان ندارند انگار ...چه فرقی می کند حالا؟! بگذار نگویم دلم هنوز هم گرفته است ... هنوز هم همان روزمرگی ها هستند و من ! گیرم تمام حرف دلم را گفتم ٬ دیگر کار دل از این حرف ها گذشته ... بگذار نگویم ...بگذار دل باشد و حرف های نقطه چین دارش... خدا را چه دیدی؟ ! شاید لابه لای همین روزمرگی ها و دغدغه ها و دلهره ها ٬ آرام جان سپرد ...دل است دیگر ! بگذار بگیرد ٬ بشکند ٬ بمیرد ... بعد هم بی نام و نشان دفنش کنم و با پیام های تسلیتتان شعر سپید بنویسم و خون جگر بر سر گور نداشته اش ببرم و هر شب برای شادی روحش چند قطره اشک خیرات کنم ... خدایش بیامرزد ! نگرانم نمی شوی وقتی که دل شوم ٬ ضربانم نمی شوی ٬ خون گریه هم کنم ٬ نگرانم نمی شوی! این مرده ای که جان نسپرده فقط ٬ منم! جان منی ولی هیجانم نمی شوی باران بهانه شد که کمی عاشقم شوی نه ! بی تفاوتی ... به گمانم نمی شوی زردم هنوز و حال و هوایم گرفته است تب دارم و تو تاب و توانم نمی شوی در چشمهام سوزش شعر و شراره است آتشفشانم و فورانم نمی شوی فیروزه ی نگاه تو نقش جهان من ! پلکی زدی که نصف جهانم نمی شوی ؟ من مثل سرزمین غزل های مرده ام ای زنده رود من ! شریانم نمی شوی حالا که دل شدم ضربانم نمی شوی خون گریه می کنم ٬ نگرانم که می شوی؟! ... مریم آرام + زندگی قشنگ و زیباست / اما ما بدشانسیم / باد درست در جایی می وزد / که در آن پناه گرفته ایم ... « رسول یونان » + می توانم یک نفس راحت بکشم ؟... + حافظ : ...بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد ! سوم دی ماه نوشت : ادامه ی مطلب را بخوانید به بهانه ی روزی که متولد شدم ! ++ این روزها حالم از همیشه بهتر است ! خوبم ... خوب ِ خوب ! :)
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |
