تبليغاتX
حرفهای نقطه چین دار




حرفهای نقطه چین دار

سلام ای غرابت تنهایی ...

 

 

اندکی بدی در نهاد تو

اندکی بدی در نهاد من

اندکی بدی در نهاد ما ...

و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید

آبریزی کوچک به هر سراچه

ـ هر چند خلوتگاه عشقی باشد -

شهر را

از برای آنکه به گنداب در نشیند کفایت است ...

شاملو

 

  • گر گرفته ام ... در تب و تاب وحشی ترین نگاه شرقی ات ... که می تازد بر پهنه ی وسیع چشمهام ...بر پریشانی گیسوان شب زده ام ... به تاراج می برد قلب تکه تکه شده ام را ... فاتح می شود بر سرزمین توسری خورده ام ... و فاتحه می خواند بر شعری که نزاییده ام هنوز ... بر منی که هی سقط می شوم درون خودم ....

 

  • گاهی وقت ها دلت لک می زند توی این هوا٬ بی هدف راه بیفتی ٬ راهت را بگیری و بروی ... بروی و کم کم از خودت بزنی بیرون ... از این حس لعنتی ات بزنی بیرون ... بگذاری اشک هایت گم شود میان باران ... هق هق ات گم شود میان رعد و برق ... موهایت را باد با خودش ببرد آن دورها ... عطر علف بپیچد دور تنت ... راه بیفتی ... از خودت ٬ از زندگی ات ٬ از خاطره هایت بزنی بیرون ... با تمام وجود نفس بکشی و داااااد بزنی :

خدایاااا...چقد هوا خوبه ! آدم دلش میخواد توو این هوا بمیره ....

  • ... و :

 

 

باران !

 

باران ! دوباره حرف دلم نم کشیده است

این زن که شاهدی چقدَر غم کشیده است

گلهای سرخ روسری اش را به ساز تو

رقصانده تا برای تو پرچم کشیده است

باران ! بیا دوباره دلم را ورق بزن ...

دنیا چقــــــــــدر نقشه برایم کشیده است !

سیگار می کشم که فراموششان کنم

سیگار هم مرا به جهنم کشیده است

هی شور می زند دلم و اصفهان هنوز

گوشه به گوشه چهره ی درهم کشیده است !

دامن زدی دوباره به دردم ٬ کجا ؟ نرو ...

باران ! بمان ! که چایی مان دم کشیده است ...

 

مریم آرام

 

+ « ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود / فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است ! » ه - الف - سایه

+ « دلم می خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می گریزم . از خودم که همیشه ی مایه ی آزار خودم بوده ام . از خودم که نمی دانم چه می کنم و چه می خواهم .... زندگی ام به گوری شباهت دارد. به گوری که پیکر مرا در خود می فشارد و امیدهای روشنم را می پوشاند. از همه چیز بدم می آید ...» نامه های فروغ

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:26 توسط مریم آرام|

  • «باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند ٬ به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کرده باشم . باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم . اگر امروز چیزی از خودم جا نگذارم ٬ چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد ؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند ٬ من دیگر نیستم . اما من نمی خواهم نباشم . نمی خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم . نمی خواهم مثل بیشتر آدمها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمی کنند ٬ در تاریخ بی خاصیت باشم . نمی خواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم ! »

                                                                                  روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور

 

  • زمان می گذرد و تو می گذری از تمام روزمرگی ها ٬ افسردگی ها ... می گذری از تمام دلتنگی ها ٬ دلواپسی ها ...و شاید مثل فصل ها رنگ عوض کنی و مثل همین زاینده رود جاری شوی درون روزها و گاه وابمانی و درجا بزنی و حتی خشک شوی و دوباره همان قصه ی جاری شدن ... زمان می گذرد و تو می گذری از تمام غصه های تمام نشده ی روزگار ...از شکستن ها و جان گرفتن ها ... و از تمام لحظه هایی که می گذرند و هیچ وقت نام زندگی نمی گیرند ،که زندگی را دلخوشی هایی می پنداریم در آینده ای نامعلوم ، در گذشته ای که از دست رفته است ...افسوس نمی دانیم زندگی همان لحظه هایی بود که بی اعتنا سپری کردیم ...زمان می گذرد و تو می گذری از زمان ... می گذری از زمین ...و اگر در همین گذشتن ها تنها یک پله بالاتر بروی ، غصه ها را کوچک و کوچکتر و مطلوب را نزدیک و نزدیکتر می بینی و این بار می گذری از ... .

 

  • بخواب ! ای تفکر جامانده در دیروز که داری در ذهن بالغ من برای خودت جا خوش می کنی ، با لالایی تفکرات عاقلانه ام بخواب ... ای نا آشنای امروز با من ! این جا حتی روزنی نخواهی یافت برای حراج عقاید احمقانه ات ! اصلا بساطت راجمع کن و کوچ کن به همان گهواره ای که هنوز هم  که هنوز است دارد خواب خوش می بیند ! ... چقدر این روزها خوب است ...دلم می خواهد برای همه دست تکان بدهم ...  :)

 

  • ... (به احترام شعرهای نگفته ام ) و  :

 

شعری که در نداشت

 

آهوی چشمهای مرا در نظر نداشت

وقتی کمین نشست و به چشمم گذر نداشت

موجی که زیر روسری ام سر به سنگ زد

آه از سواحل دل سنگش خبر نداشت

گاهی سی و سه پل به نگاهش زدم ، ولی

او که چهل ستون دلش لرزه برنداشت

گفتم غمم بدر برود بعد ماه ها

وقتی که مشتری شد و عقرب ، قمر نداشت

گفتم به در بگویم و دیوار بشنود

دیدم که دربه در شده شعری که در نداشت :

نازل شدم که سوره به سوره بخوانی ام

این آیه های یأس درونم اثر نداشت

دارم به چشمهای تو ایمان می آورم

این زن به فصل سرد تو ایمان مگر نداشت ؟! ..

 

مریم آرام

 

+ گفتی نظر خطاست ، تو دل می بری رواست ؟ / خود کرده جرم و خلق گنهکار می کنی !  «سعدی»

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 11:1 توسط مریم آرام|

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ...

               

                                                               فروغ

...

نمی دانم از کجایش شروع کنم ! اصلا نمی دانم شروع کنم یا نه ؟! ... این دردها پایان ندارند انگار ...چه فرقی می کند حالا؟! بگذار نگویم دلم هنوز هم گرفته است ... هنوز هم همان روزمرگی ها هستند و من ! گیرم تمام حرف دلم را گفتم ٬ دیگر کار دل از این حرف ها گذشته ... بگذار نگویم ...بگذار دل باشد و حرف های نقطه چین دارش... خدا را چه دیدی؟ ! شاید لابه لای همین روزمرگی ها و دغدغه ها و دلهره ها ٬ آرام جان سپرد ...دل است دیگر ! بگذار بگیرد ٬ بشکند ٬ بمیرد ... بعد هم بی نام و نشان دفنش کنم و با پیام های تسلیتتان شعر سپید بنویسم و خون جگر بر سر گور نداشته اش ببرم و هر شب برای شادی روحش چند قطره اشک خیرات کنم ... خدایش بیامرزد !

 

نگرانم نمی شوی

 

وقتی که دل شوم ٬ ضربانم نمی شوی ٬

خون گریه هم کنم ٬ نگرانم نمی شوی!

این مرده ای که جان نسپرده فقط ٬ منم!

جان منی ولی هیجانم نمی شوی

باران بهانه شد که کمی عاشقم شوی

نه ! بی تفاوتی ... به گمانم نمی شوی

زردم هنوز و حال و هوایم گرفته است

تب دارم و تو تاب و توانم نمی شوی

در چشمهام سوزش شعر و شراره است

آتشفشانم و فورانم نمی شوی

فیروزه ی نگاه تو نقش جهان من !

پلکی زدی که نصف جهانم نمی شوی ؟

من مثل سرزمین غزل های مرده ام

ای زنده رود من ! شریانم نمی شوی

حالا که دل شدم ضربانم نمی شوی

خون گریه می کنم ٬ نگرانم که می شوی؟! ...

 

مریم آرام

 

+ زندگی قشنگ و زیباست / اما ما بدشانسیم / باد درست در جایی می وزد / که در آن پناه گرفته ایم ... « رسول یونان »

+ می توانم یک نفس راحت بکشم ؟...

+ حافظ : ...بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد !

سوم دی ماه نوشت : ادامه ی مطلب را بخوانید به بهانه ی روزی که متولد شدم !

++ این روزها حالم از همیشه بهتر است ! خوبم ... خوب ِ خوب ! :)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 21:34 توسط مریم آرام|


آخرين مطالب
» باران ! دوباره حرف دلم نم کشیده است
» دارم به چشمهای تو ایمان می آورم...
» فیروزه ی نگاه تو نقش جهان من !
» یک شاخه مریم در دلم غم می خورد هرشب
» یک دختر دی ماهی خسته ...
» دارد بهار می رسد اما...
» سرآغاز

Design By : Pichak